غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

335

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

نظر كند زنى از زنان بغداد را به نام ستّ نسيم در كنار خود مىنشاند . او از آنجا كه خطى شبيه خط خليفه داشت بر عريضه‌ها جواب مىنوشت . خادمى نيز به نام تاج الدين رشيق با آن زن در اين كار مشاركت داشت . زن هر چه مىخواست مىنوشت ، گاه بر صواب بود و گاه بر خطا . قضا را روزى وزير قمى موسوم به مؤيد « 614 » نامه‌اى نوشت . چون جواب بازگشت در آن خللى آشكار يافت . وزير از انجام آن كار باز ايستاد تا حقيقت را دريابد . پس از حكيم صاعد بن توما در خفا خواهش كرد كه او را از آن راز آگاه كند . او گفت كه خليفه را ديدگان كم نور شده و در بيشتر اوقات در كارها دچار سهو مىشود . فلان زن و فلان خادم هستند كه جواب نامه‌ها را مىدهند . وزير از آن پس به بيشتر دستورها كه صادر مىشد ، كار نمىكرد . آن دو حدس زدند كه حكيم توما او را از واقعه آگاه كرده است . پس رشيق با دو تن از مردان سپاهى چنان نهاد كه حكيم را بكشند . آن دو سپاهى به پسران قمر الدين شهرت داشتند و از لشكريان واسطى بودند . اينان يك شب بر سر راه كمين گرفتند . حكيم چون از خانهء وزير بيرون آمد كه به سراى خليفه رود از پى او رفتند تا به باب الغَلَّه رسيد . آنجا تاريك بود . ناگاه بر او حمله كردند و با كاردهاى خود او را زخم زدند و بگريختند . توما آن دو را بديد و فرياد زد : آن دو را بگيريد . آن دو بار ديگر بازگشتند و او را كشتند و مردى را كه در برابر چراغ مىكشيد نيز زخم زدند . حكيم را به خانه‌اش بردند و شب در آنجا به خاك سپردند . پس از نه ماه او را به قبرستان اجدادش در كليسايى در باب المحوّل بردند . خليفه و وزير به جستجوى قاتل برآمدند . آن دو را شناختند و هر دو را بگرفتند و در صبح همان شب به موضع قتل بردند و شكمشان را بدريدند و بر در باب المذبح محاذى باب الغَلَّه ، آنجا كه حكيم زخم خورده بود ، بردار كردند . الظاهر بأمر الله محمد پسر الناصر لدين الله چون الناصر لدين الله مرد با پسرش امام الظاهر بأمر الله عدة الدين ابو نصر محمد در دوم ماه شوال سال 622 بيعت شد . پدرش به ولايت‌عهدى او بيعت گرفت و به همهء آفاق بنوشت و به نام او و نام پدرش بر همهء منبرها خطبه مىخواندند . روزگارى بر اين بگذشت . بناگاه پدر با او دل بد كرد زيرا بر جان خود از او بيمناك شده بود كه